سلام به همه دوستای خوبم
وااااای که چقدر دلم تنگ شده بود
این بابای من که چه عرض کنم. بالاخره تصمیم گرفت بیاد و بنویسه
بابا جان دستت درد نکنه
من که نمیدونم دقیقا چند وقته که حرفای منو ننوشته
خودش میگه یه ماهه . به نظر شما یه ماه خیلی زیاده؟
ولی هر چی هست برا من که خیلی زیاد بود.
ترجیح میدم تا این باباخان بنده دستاش خسته نشده براتون یه ذره تعریف کنم از اتفاقات این روزام
جاتون خالی دفه قبلی که بابام اومد با هم رفتیم یه سری وسایل دزدای دریایی برام خرید
ممنون بابا جون از اسباب بازیت. خیلی دوستت دارم
میگفتم : بعد اومدیم خونه کلی با هم بازی کردیم خیلی حال داد
خلاصه دو روز با هم حال کردیم
ولی وقتی میخواست برگرده خیلی دلم گرفت خیلی . نتونستم خودمو کنترل کنم
محکم چسبیدم تو بغلش و کلی گریه کردم. فکر کنم خیلی ناراحت شد
اونم اومد پیشم خوابید من و بوس کرد تا خوابم برد
صبح که پا شدم طبق معمول نبود.
ولی بهم قول داده تا چند وقته دیگه ما رو هم ببره پیش خودش 

خوب دیگه تا این بابای بنده عصبانی نشده خداحافظی کنم
همتون دوست دارم
بابای گلم خیلی دوستت دارم
راستی از دریاجون و آزاده جون و البته باباجون که به من سر میزنن خیلی ممنونم
همتونو میبوسم.
راستی این عنوان مطلبم بابام به مناسبت این روز به من گفته
ای بابای ...... عاشقتم


